جهان نو

خدایا ! دلم باز امشب گرفته


خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را 
خدایا فقط با تو قسمت کنم


***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره 
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم


***
خدایا! کمک کن به من 
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته 
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته


***
خدایا! کمک کن 
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را 
که هر شب نفس می کشد در هوایت 
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت


آخرین پله آسمان  

سال‌ها پیش از این 
زیر یک سنگ
در گوشه‌ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم
همین.


یک کمی خاک
که دعایش
دیدن آخرین پله آسمان بود
آرزویش همیشه 
پر زدن تا ته کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه‌ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک 
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد


****
راستی 
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم!


عرفان نظرآهاری


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.